نشسته بودم روی صندلی بیمارستان و همینطور که اون خانوم سوپروایزر با اون اخمهایی که گره اش حتی از گره ی اخمهای من هم کورتر بود جلوم رژه میرفت سعی می کردم که تعداد امراضِ خودم رو بشمرم... قلب، ریه، مغز، چشم، کمر، زانو، لاغری مفرط، اسکیزوفرنی،... بعد به این نتیجه رسیدم که کلیدی ترین مرضِ من این خاموش شدن های گاه و بیگاه هستش... اینکه یهو بی دلیل (بی دلیل؟!) خاموش میشم و هیچ چیز و هیچ کس (حتی عزیزترین ها) رو از دیواره ی آتش خودم عبور نمیدم... و این بیماری ادامه داره تا زمانی که اون "بی دلیل" کم رنگ بشه، یا بی رنگ بشه یا دوباره برگرده به همون ناخودآگاه ذهنم، جایی که از اول بوده!....
احیاناً شما هم موافق نیستید که من اصولاً آدم گهی هستم؟
گفت: ساعتهای خاموشی همیشه شروع بزرگترین لذتهای زندگی ام بوده... همه چیز، حتی کتاب خوندن، در تاریکی مطلق کِیفِ دیگه ای داره... لذت تصور اونچه که داری نمی بینیش... مثل ترسیمِ مجازیِ منحنی های گرمی که در آغوششون می کشی... یا چشمهایی که با ولع بی پایان چشمهات رو توی ظلمات می بلعه...
گفتم: من دوس دارم همه چیز روشن باشه... مث این لامپ رشته ای ها که این میوه فروشیا قدیما آویزون میکردن بالای بساط شاتوت و گوجه سبز و چاقاله بادومشون... یه چیزی مث اون حتی ... دوس دارم ببینم چی کار دارم میکنم...
گفت: عاشق این ساعتهای شنی ام... از همه بیشتر عاشق اون وقتایی ام که همه ش نمی خوام اون شنی که از بالا میریزه پایین، تموم بشه... شده تا حالا حس کنی اگه همین الان بمیرم ، راضی ِ راضی ام؟... اصلاً نمیدونم چه ربطی داشت به اون ساعت شنی... ولی یهو اومد تو ذهنم...
گفتم: اینجا هر سری که میام حالم بهم میخوره... انگار آش رشته میریزه تو این سگ پدر به جای شیک شکلات... آهان... از این ساعت شنی ها؟... منوچهری یکیشو دیدم مرتیکه مادر *** میگفت صد و بیس تومن...
گفت: اینجا رو تو بهار خیلی دوست دارم... عاشق بوی این چیزایی ام که از تو شاخه ی درختا میزنه بیرون... شکوفه نیستا... یه چیزی قبل یا بعد شکوفه است... همونا که بوش تا روی تخت تیمارستانم میبرتت... همونایی که ... نمیدونم چه جوری بگم... آره... میگفتم... اینجا بهار که میشه، این پنجره چوبیا رو وا میکنن... بعد اون عطر شهوت بر انگیز... آهان... فک کنم دنبال همین شهوت بر انگیز میگشتم واسه توصیف اون بو.... آره... اون عطر شهوت بر انگیز با باد میاد میپیچه این وسط... اون وقته که باد و بهار و قهوه و سیگار همه ی چیزاییه که وقتی میچینمشون کنار هم به این فکر میکنم که اگه همین الان بمیرم راضی ِ راضی ام...
گفتم: به نظرت آستینای اینو بالا بزنم یا همینجوری آویزون باشه بهتره؟... اینجوری آخه مث عمله افغانیا میشم...
با اون چشمای همیشه سرخش خیره شده بود به زمین و رفته بود به دنیایی که من هیچ وقت جایی درش نداشتم، انگار سالها بود اصلاً منو نمی شناخت...
و من همچنان به این فکر می کردم که اگه آستینام رو بالا بزنم کسی میفهمه اینی که پوشیدم زاراست یا نه!
...
و شاید هم همه ی اینها برعکس بود... این روزها سخته که بفهمم خوابهام رو خودم دارم میبینم یا کسِ دیگه ای!
افغانی هایی که همگی کت و شلوارهای نوشونو با پیرهن های قهوه ای پوشیدن و شلواراشونو زیر جناق سینه شون با کمربندهای زوار در رفته سفت کردن، زنای چادری که فقط یه چشمشونه معلومه و ١٠ متر عقب تر از شوهراشون حرکت می کنن، زنای شیک و پیک با شلوار جین های تنگ و چکمه های چرم بالا اومده تا زانو و آرایش غلیظ که ١٠ متر جلوتر از شوهراشون راه میرن،اون یارو که بند و کفی و اکس کفش میفروشه و هنوزم ناامیدانه، سیگار به لب منتظره که شاید کسی ازش یه بند کفش ۵٠٠ تومنی بخره، زنایی که به بهونه شب عید هر جای خیابون (حتی وسطش!) که جای خالی باشه ماشین و پارک میکنن و میرن دنبال خرید سبزه و ماهی قرمز و نیم مثقال سمنوی خشک شده و اون دختر بچه که سه سالی هست که همش داره داد میزنه: عمو یه فال میخری؟ دعات میکنم... همه و همه منتظرن تا این چند ساعت هم سپری بشه و یه سال خوب یا بد دیگه تموم بشه....
خیلی های امیدوارن که از فردا همه چیز عوض بشه،بهتر بشه، قرض و قوله ها یهو محو بشن، شغلشون عوض بشه،کلی پول بیاد دستشون، بختشون باز بشه، خلاصه کلی اتفاق خوب بیفته... خیلی ها هم برعکس... یه عده هم هستن که همه ی این ماجراها چیزشونم نیست... چیه اسمش؟ ... آهان... عین خیالشونم نیست...
این وسط من اگه بخوام بگم هیچ امیدی ندارم،دروغ گفتم مث سگ!
نوروز پیروز
یادمه همیشه مینوشتم (یا شایدم فک میکردم)... اونی که نمیدونه، اگه بدونه ... وای که چی میشه...
از این خنده ام میگیره که اونی که فک میکردم نمیدونه، میدونست که من نباید بدونم!
چقدر مزخرفه که قبل از اینکه تنها بشی، تنها بشی!!!
باور کن عزیزم... تقصیر ما نیست که برف تنها خاطره ی مشترکمونه!
در آستانه ی سی سالگی اتفاقات عجیبی برای انسان رخ میده... باور کنید...
* * *
تلاش میکنم که پاهام رو روی هم بندازم ولی خیسی ِ شلوار که تا زیر پوستم هم نفوذ کرده این اجازه رو نمیده... بارون همیشه چیزهایی رو به یاد آدم میاره که نباید!... چیزهایی مثل صبحهای پاییزی دوران سربازی، که با همه ی وجود دلت میخواست زیر بارون قدم بزنی ولی باید میرفتی سر خدمت... چیزهایی مثل دو تا تن خیس زیر یه تیر چراغ برق توی یه کوچه ی خلوت ... دو تا تن خیس که اینقدر در هم غرق شدن که نمیشه تمیزشون داد... چیزهایی مثل اشکهایی که به بهانه ی بارون سرازیر میشن تا با قطره های بارون قاطی بشن و کسی نفهمه که چه خبره!
* * *
فک کنم اونایی که این مرز، منظورم همون سی سالگیه، رو تجربه کردن میدونن که من چی میگم... در آستانه ی سی سالگی گاهی وقتا اونقدر دلتنگ میشی که دلت میخواد یهو بی دلیل وسط خیابون بزنی زیر گریه... اونقدر دل نازک میشی که هر موسیقی ساده، هر سکانس معمولی از فیلم یا هر خاطره ی کوچک دلت رو زیر و رو میکنه...
* * *
دود سیگار که به دندون عقل کرم خورده ام میرسه یه درد عجیب رعشه آور توی کسری از ثانیه از توی دهن تا مرکز مغزم جاری میشه... یه قلپ قهوه میخورم و سعی میکنم هدایتش کنم به سمت دندون کرم خورده... دردش اشکم رو در میاره... نمیدونم... شاید من زیادی این روزها دل نازک شدم...
* * *
در آستانه ی سی سالگی دلت میخواد با همه ی زوری که داری اون چیزهایی رو که ساختی حفظ کنی... نمیدونم... شاید دلیلش اینه که خسته شدی از ساختن و خراب کردن... شاید بزرگ شدی... میدونی که ساختن یه عمر طول میکشه و خراب کردن یه لحظه... در آستانه ی سی سالگی دوست داری با همه ی وجود به اونایی که کوچیک ترن یاد بدی که خراب نکنن! یاد بدی که زندگی مثل فیلما نیست...
* * *
دخترک با موهای های لایت و اون لبهای سکسی از اونور شیشه زل زده توی چشمام... اون نگاه منو یاد یه خاطره ی دور میندازه... یه خاطره ی مبهم... یه چیز گنگ... چیزی که شاید هیچ وقت نبوده و فقط فکر می کنم که جزیی از خاطراتمه!... پاکت سیگار که توی جیبم بوده از زور شدت بارون خیس شده... سعی میکنم درش رو ببندم ولی از بس کج و کوله شده دیگه هیچ جوری جفت و جور نمیشه... بی خیالش میشم... میندازمش رو میز و از در کافه میرم بیرون...
* * *
این سی سالگی لعنتی!!!
ساده لوح خیال میکرد ساده لوح پیشانی اش عوض میشود...
بچه تر که بودم یادمه که زیاد میشنیدم این جمله رو: زندگی پستی و بلندی زیاد داره...
* * *
همین چند سال پیش بود... به هیچ چیز فکر نمی کردم... حتی به اینکه چرا اینقدر سریع دارم رشد میکنم... سریع پیشرفت میکنم... چه برسه به اون جمله ای که بچگی هام میشنیدم!
* * *
و...
امروز با همه ی وجودم دلم میخواد یه بچه گیر بیارم و به زور کشیده تو گوشش اینو بچپونم که: زندگی پستی و بلندی زیاد داره!
* * *
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام...
____
چشمانم را اشک پر کرده است
سلام
باورت می شود؟... حتی یادم نیست چطور نامه می نوشتم... از بس همه چیز زود زود و عجله ای و کوتاه شده، لحظه ای که خواستم شروع کنم به نوشتن، انگاری آخرین نامه ی زندگیم را کلاس دوم یا سوم دبستان نوشته باشم، آنطور گیج شده بودم... به هر حال فکر میکنم همیشه اینطور شروع میکردم:
خدمت دوست عزیز و سرور گرامی
امیدوارم که حال شما و کلیه بستگان و وابستگان خوب باشد و در پناه خداوند متعال روز و روزگار را به سر برید....
یا شاید هم اینطور: انشاءالله که در معیت اهل و عیال، سوار بر خر مراد، از جاده ی ایام گذر می کنید...
اگر از احوالات این حقیر خواسته باشید...
حال من خوب نیست... به جز دوری شما، ملالهایی دارم که با همه ی انگشتان دست و پایی هم که تا به حال دیده ای و دیده ام قابل شمارش نیستند...
نشسته بودم پای سفره هفت سین، آرام تر از هر سال، نمی دانم، شاید هم به جای «آرام تر» میخواستم بگویم «بی تفاوت تر»... نمی دانم چرا عجله داشتم که همه ی آن کارهای تکراری را زودتر تمام کنم... همه ی آن مراسم مضحک، با تک تک جزئیات تکراری اش برایم شده بود یک جور عذاب بدون تعریف... نمی دانم چرا تحمل همین چند دقیقه ی محدودی که در طول سال همه ی اعضای این خانه دور هم جمع می شوند را هم نداشتم...
نمی دانم... فکر میکنم باید همینطور باشد... «آدم بزرگ» شدن را می گویم... فکر میکنم باید با چیزی مثل این اتفاق شروع شود... مثل همینکه دیگر دلت قنج نزند برای نشستن پای سفره ی هفت سین... برای صدای توپ در کردن و همان دهل و سرنای معروف... برای متمایل شدن ماهیها به قرآن موقع تحویل سال کهنه (در درک این قضیه همین را بگویم که هر سال از یک ساعت مانده به مبادله ی سال جدید و قدیم چشم میدوختم به ماهیها که بلکه یکی از این سالها با در کردن توپ رو به قرآن شوند... و ناگفته پیداست که خودم رو به قبله میشدم ولی ماهیها رو به قران نمی شدند!)... بله... فکر میکنم «آدم بزرگ» شدن باید همینطور باشد...
امسال که هوس کردم برایت بنویسم هر چه با آن توده ی پیچ در پیچ که آن بالا جا خوش کرده کلنجار رفتم یادم نیامد که چندمین سال است که بعد از تحویل سال با هفت شاخه رز نیامدم آنجا... آن وقتها یادم می آید که آنجا بودن بعد از سال تحویل با هفت شاخه گل، یک پاکت سیگار و یک سال اشک حتی بیشتر از یک ساعت ماساژِ چینی (که میگویند خستگی یک سال را از بدن آدمیزاد خارج میکند) آرامم می کرد... امسال که بالاجبار دو بار آن طرفها آفتابی شدم حتی یادم نبود کجا باید سنگ سیاه ترک خورده ات را جستجو کنم... دلم میخواست شبیه رویاهایم شوم... شبیه همان آدمی که سالها بود در قبرستان آواره بود و از همه آدرس سنگ قبری را میپرسید که رویش نوشته باشد: «از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاریست» ... همین...
خودت که خوب میدانی... از این سفره ی دل به اندازه ی یک ظرف یکبار مصرف اگر کنار بگذارم برای یک سالمان بس است!... پس بیشتر از یک قاشق نخورم به نفع هر دویمان است... فکر کنم دومین نشانه ی «آدم بزرگ» شدن هم باید همین باشد... همین بهانه جویی های الکی...
و... تنها امیدوارم که به زودی ِ زود دیدارها تازه گردد...
نمکدان بی نمک شوری ندارد... دل من طاقت دوری ندارد
ارادتمند شما
کاوه
همیشه، همه جای دنیا، توی طول سال، روزهایی هست که مهمه... روزهایی که آدم رو به فکر میندازه... فکر گذشته یا آینده...
* * *
ولی... دستِ جادوگرش که میلغزه روی سیم ها، دیگه هیچی مهم نیست... همه ی عیدا... تابستونا... زمستونا... بهارا... تابستونای مزخرف و... همه ی پاییزای لعنتی با همه ی خاطرات گند و گه شون توی کسری از ثانیه از جلوی چشمات رد میشن...
* * *
از پله های چوبی که بالا میرفتم به این فکر می کردم که چی قراره امسال تغییر کنه... امسال قراره شب عید کجا رویاهامو بریزم بیرون...
* * *
شروع به نوشتن که کردم دلم میخواست از اونایی بنویسم که شب ِ عید شده و هیچی ندارن... اونایی که آرزوی یک هزارم این چیزایی که من و تو داریم رو دارن... دلم میخواست از اونایی بنویسم که دیگه نیستن... اونایی که به قول پیرمرد-پیرزنا، جوون جوون رفتن زیر خاک... اونایی که بیست و شیش هفت سال پیش حتی فکرش رو هم نمی کردن که نمی تونن عید بعد رو ببینن... آره... دلم میخواست راجع به اینا بنویسم... ولی نمیدونم چی شد که نشد...
* * *
این روزها به طرز عجیبی همه چیز به نظرم تقلبی میاد... از این دمپایی لاستیکیا دیدین که روش نوشتن زارا و جفتی 120 تا تک تومنی میفروشن؟... حتی از اونام تقلبی تر...
* * *
و... این واقعیت انکار ناپذیریه که بعضی وقتها دلت میخواد یه جاهایی همه چیز رو متوقف کنی... در لحظه... حتی بهش فکر میکنی... به روشش... به اینکه خودتو از بالای پل پرت کنی وسط اتوبان... یا اینکه مثل ویرجینیا ولف سنگ بزاری تو جیبات و بری وسط رودخونه... اینکه دو بسته دیازپام با هر ضرب و زوری هست از اون آقا پیرمرده داروخونه چی که یه پاش شل میزنه بگیری و همه رو بریزی توی یه گیلاس شراب سرخ و به سلامتی همه روزای تخمی این زندگی بری بالا، یا اینکه یه طناب ببندی به قلابی که تو سقف زیر زمینه و خودتو ازش آویزون کنی... جالبه که اون وقت به خیلی چیزای مهم فکر میکنی... به اینکه راست میگن که وقتی خودتو حلق آویز میکنی همون لحظه اول ستون فقرات میشکنه و نخاع قطع میشه و هیچی نمی فهمی یا اینکه ... نمیدونم... جالبه... آدمیزاد موجود عجیبیه... همین آدمیزادی که بعضی وقتا فکر میکنه خودکشی شجاعانه ترین کار ِ روی زمینه، توی بعضی لحظات برای این و اون هشت ساعت و ربع نطق میکنه که فلانی که خودشو کشت عجب آدم ضعیفی بود... بگذریم...
* * *
اون میزای چوبی رنگ و رو رفته با اون همه انسان ِ بریده از زندگی... صدای جلز و ولز ِ سوختن ِ توتون که بلند شد به این فکر میکردم که چقدر چگالی ِ غم توی این فضای محدود بالاست... به این فکر میکردم که تک تک این آدما چقدر روزای قشنگ داشتن... به اینکه مزه ی این سیگار با قبلیه چقدر فرق داره!
* * *
و این تجرد ِ بی منتها... چیزیه شبیه یک انسان یک پا... که حتی اگر پای مصنوعی طلایی هم بزاره باز هم لنگ میزنه... و بخواد یا نخواد، شبا مجبور که پای مصنوعیشو در بیاره تا اون ته مونده ی پای قبلی کمی دردش آروم بشه!
* * *
و بارها و بارها اون سکانس نهایی رو توی ذهنم مرور میکنم... همون سکانسی که از خاک شروع میشه... دوربین رو به غربه... آخرین ذرات نور خورشید در حال محو شدنه... و آروم آروم، با تاریک شدن هوا، دوربین به طور عمودی رو به بالا میره... توی اون گرگ و میش تازه متوجه میشی که اینجا قبرستونه... با این همه قبر ِ خالی... دیگه شب شده...
* * *
گور ِ پدر ِ عید و عیدی... سیبیل رو عشقه!
* * *
نوروز مبارک!
گاهی وقتا یه کلمه، یه حرف یا فقط یه اسم، مثل یه فوت ِ محکم و قوی می مونه که کلی گرد و خاک رو از روی یه دونه از اون عکسای سیاه و سفید قدیمی کنار میزنه... و چهره ی قدیمی ِ آشنای ِ خودت رو بهت نشون میده... در کنار ِ بسیاری چهره های آشنای فراموش شده ی دیگه... چهره هایی که یکی یکی و به تدریج از زیر یه کپه خاک بیرون میان...
* * *
فکر کنم هوا یه خورده خنک تر شده ... کیف سنگینم رو تو دستم جابجا می کنم و سعی می کنم که دستام از آستینای گل و گشاد این بارونی بیرون بزنن، شاید گشادیش کمتر معلوم بشه برای ِ باقی ِ افراد... توی جیب همون بارونی دنبال سیگار می گردم... مثل همیشه... آتیش... دود...
* * *
اولین پُک منو میبره به دنیای افکار عجیب و غریب... به دنیای خاطرات قدیمی... پیاده روهای دو نفره!، بدنهای برهنه ی عرق کرده، چشمهای ملتمس، خنده های قدیمی.... دود... آتیش...
* * *
و مثل همیشه سر باز زدی از یک ملاقات بی پروا... همون شبی که آرزو کردم به خوابم بیای و تو فراموش کردی... از اون شب مدام تلاش میکنم که زودتر خوابم ببره به این امید باطل که شاید یکی از همین شبها تو هم یه دونه از اون فوتای محکم بکنی روی یکی از همون عکسای گرد و خاک گرفته و یادت بیاد که کسی توی خواب منتظرته....
* * *
این سیگار ِ جدید نفسم رو بریده... آخرین پک رو میزنم و ته سیگارو پرت میکنم قاطی ِ همه ی ته سیگارای سرگردون ِ دیگه ای که توی خیابونای این شهر، بی نشونی، فراموش شدن...
* * *
همه چیز رنگ ِ مزخرف و مصنوعی ِ عشق های پونزده سالگی رو میداد... همه چیز به طرز احمقانه ای قرمز بود... قرمز تخمی!!!
* * *
و یه اس ام اس ِ ساده عطر وسوسه کننده ی گراس و لذت مردونه رو برام زنده کرد!!!
* * *
دلم برای چهره ی خندان ِ خاتمی تنگ شده... مقدای دوران ِ جوونیمون...
* * *
و امشب قهوه و سیگار رو در حالی فرو میدادم که عکس سیاه و سفید قدیمی با همه چهره های غریبه اش روی میز، کنار زیرسیگاری بود... هر چی توان داشتم برای پیدا کردن خودم توی اون عکس خرج کردم... فایده ای نداشت... نمیدونم... شاید اصلاً این عکس مال ِ من نباشه... شاید زیادی مرد شدم!!!!!!!!
* * *
تو رو به خدا فراموش نکن... چشمهای ِ سگ ِ آبی رنگ!
صدای نرم گیتار... با اون ضرباهنگ آروم... درست همون حسی رو داره که نوک انگشتای تو وقتی که نوازشم میکنی و آروم آروم روی کمرم ضرب میگیری... آره.. درست همون حسه... انگار که همه لذتهای عجیب و غریب دنیا، همون لذتهایی که فقط تو داستانا میخونیم و تو فیلما میبینیم، همه یهویی با هم اینجا جمع شدن... به واسطه ی تو... فقط با همون سر انگشتای رامشگر!!!ا
* * *
این ... این برزخ... میدونی؟ جوون تر که بودم (تا چند وقت پیش هر وقت میخواستم اینو بگم، میگفتم: بچه تر که بودم... ولی فکر کنم راستی راستی وقتش شده که بگم: جوون تر که بودم) آره... جوون تر که بودم، خیلی جملات قصار میگفتم در مورد زندگی... ولی یه خورده که بیشتر توی این لجنزار، همون زندگی، پیشرفت کردم احساس کردم که همه ی اون حرفهام هم بوی لجن گرفته... ولی امروز، همینطور بی دلیل، دلم میخواد یه کم لجن بپاشم به در و دیوار... زندگی ... زندگی همون لحظه ای که یه موج عظیم از توی دلت راه میفته به سمت گلو.... همینجا... همینجا که اسمش سیب ِ!... عجب اسم با مسمایی... سیب... آره... به اونجا که میرسه یهو احساس میکنی چشمات میخواد بسوزه.. انگار این سیبه راستی راستی یه سیبه قد ِ یه طالبی... دلت میخواد پرتش کنی بیرون... ولی قورتش میدی و چشم میدوزی به زمین!... مبادا... مبادا که... ا
* * *
بچه که بودم، خیلی خیلی بچه، شاید مثلاً سه چهار سال، به محض اینکه اون آقا که اسمش باباست(!) میرفت طرف اون ضبط صوت قدیمی و یکی از اون نوارای فسیل شده رو میذاشت و صداشو تا ته بلند میکرد، هر چی فحش تو همون عالم بچگی از ننه و بابا و خانم کاویانی و آقای حمیدیان یاد گرفته بودم تو دلم بهش میدادم... این روزها باید خیلی پیر شده باشم که به محض اینکه نوای تار و سنتور میشنوم انگاری پنجه به دل ِ من میکشن... یهو بی دلیل بغض بیخ گلومو میچسبه و خفه ام میکنه... دلم میخواد برم و اون ضبط صوت قدیمی ِ خودم رو روشن کنم و صداشو تا ته بلند کنم... گور بابای بچه ام که هر چی فحش تو همون عالم بچگی از این و اون یاد گرفته بهم بده!!!ا
* * *
و اون لذت وصف ناشدنی ... نغمه ی من از قوت ِ دستی که آرشه رو میرقصونه نیست! این ساز، ساز ِ درده... و این هیکل نحیف، سیم ِ آخر... کجاست اون سرانگشتای رامشگر؟... عجیب وصف ناشدنیه این نغمه ی سکوت!ا
سر درد ِ مفرط... دومین روز دی ماه 1387... مسائل و مشکلات کاری بیشتر از هر روز ِ دیگه ای آزارم داده... و میدونم که به روال ِ معمول ِ این چند وقت ِ اخیر امشب تا صبح نخواهم خوابید... افکار آزار دهنده ی این چند ماه اخیر ادامه پیدا خواهد کرد و ... مثل همه ی این سال ها بهانه ای خواهد بود برای جن و بسم الله شدن ِ من و خواب.. و فردا....
* * *
شما هم موافقید که این مملکت طویله ای بیش نیست؟! هان؟! نه حالا... به خودتون نگیرین خیلی... ولی واقعاً طویله است دیگه.. از توصیف فرآیند دستیابی به این کشف عظیم عاجزم... ولی... این مملکت طویله است به خدا...
* * *
دومین روز ِ زمستونه و من به طرز وحشتناکی هوس شیطنت دارم!... اصولاً زندگی ِ من از همون ابتدا پی چهارم عقب تر از زندگی ِ باقی آدمهای ِ روی ِ زمین بوده... نمونه اش همینی که گفتم... این حس شیطنت به جای اینکه مثل همه آدمهای دیگه و یا حتی سگ و گربه ها با عطر شکوفه ها و سبزی ِ جوونه های بهاری بزنه بالا، یهو، تو اوج سرما سر و کله اش پیدا میشه... خلاصه اینکه هوس ِ این حس ِ بچه گانه ی بازیگوش بدجوری کل ِ ما فی خالدون (فی ما خالدون؟!) من رو در هم و بر هم کرده... هم اکنون نیازمند یاری ِ سبزتان هستیم... احتمالاً... تا چه قبول افتد و چه در نظر آید!!!!ا
* * *
و این دنیا عرصه ی ظهور بسیاری سوالهای بی جواب ِ بشر است.
الان بشر یعنی «من» ... مثلاً!!!ا
* * *
... بودند کسانی که از دیدن ِ ما غبطه می خوردند، زیرا که اندوه چیز ِ گرانمایه ای بود و من از داشتن آن سرافراز بودم.
ولی اندوه ِ من مُرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها ماندم که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم (جبران خلیل جبران- دیوانه)
مردک که بهم گفت گوسفند، میخواستم برگردم و خشتکشو بکشم سرش... یعنی اگه کسی بغل دستم بود، حتماً میگفتم: «ولم کن برم خشتکشو بکشم سرش» ولی خوشبختانه نه کسی بغل دستم بود و نه حوصله داشتم که توی این سرما تک تک لباسای اون بنده خدا رو بزنم کنار تا برسم به خشتکش... حالا آیا خشتکش تا کله اش میرسه یا نمیرسه بحث دیگه ای بود که بعد از رسیدن به خشتک باید در موردش فکر میکردم... خلاصه... این بود که کشیدن خشتک بر کله رو بی خیال شدم و چسبیدم به همون سوال قدیمی... گوساله بهتر است یا گوسپند!ا
* * *
خوابهای عجیب... چند وقت پیش بعد از دو سال و اندی «زنی که خواب میدید» رو پیدا کردم... دلم میخواست فریاد بزنم و بگم که یادمه توی خواب چه قراری گذاشتیم... «چشمهای سگ آبی»!ا
* * *
مرتیکه مادر فلان!... با اون هیکل گوریل انگوریش!... خواستم بگم اون موقع که تو تو کلاس موشک کاغذی درست میکردی و روش مینوشتی اصغری خره گاو منه، من مدیر پروژه هایی بودم تو این مملکت که برای اولین بار تو جهان داشت اجرا میشد... ولی چیز کردم... چیه اسمش؟ اون یارو که غیض رو میکنن چیه؟ آهان... «کظم غیض» کردم و گفتم... امر، امر ِ جنابعالیه! بعدش که اومدم بیرون فکر میکردم بر خلاف اون چیزی که پدرها و پدربزرگها و علما (!) و اینا میگن، کظم غیض اونقدرها هم خوب نیست... یعنی یا کظم غیض کار آدم های خوب نیست! یا اینکه آدمهای خوبی که کظم غیض میکنن همیشه احساس درد و المی در بخشهایی از بدن خودشون دارند... نشون به اون نشون که من در یکی از تجارب مهم زندگی خودم به نام کظم غیض، احساس کردم این عبارت ثقیل چیزی است در حد به فاک رفتن و حتی بدتر!ا
* * *
و... نمیدونم... عصر که میشه، چرا باز بی دلیل روی سینه ام احساس سنگینی میکنم... سکوتی رو که در به در دنبالش میگردم دیگه هیچ جا نمیشه پیدا کرد... سرم رو میندازم پایین... دستامو از زور سرما میکنم تو جیبم... سیگارمو مدل کلینت ایستوودی میزارم گوشه لبم... و شروع میکنم به قدم زدن... تا مث فیلما، برم و یه کافه ی خلوت پیدا کنم... یه جایی که همه مث خودم حوصله ی سر و صدا رو ندارن... ولی بدبختی ِ بزرگ اینه که اینجا هیچ چیز شبیه فیلم نیست!... نه کافه، نه کافه چی، نه سکوت، نه قهوه و نه غصه ی آدمها... توی کافه ها نه سکوت هست، نه کتاب، نه عطر قهوه و نه هیچ کوفت ِ دیگه ای که حضورش آرومت کنه... همه شادند، سرخوش و وراج! سیگار ِ گوشه ی لبم به فیلتر رسیده... و از فکر ِ اینکه باید برای برداشتنش از لبم دستمو تو این سرما از جیبم در بیارم لرزم میگیره!ا
* * *
گوساله بهتر است یا گوسپند!ا این سوالی بود که همیشه وقتی کسی بهم میگفت گوسفند بهش فکر میکردم... آخه من به اکثر اون نیم درصدی که بهشون فحش با ادبی میدم میگم گوساله! (البته به نود و نه و نیم درصد دیگه هم فحش میدم)... بعدش به این فکر میکردم که چرا همیشه همش همه به من میگن گوسفند... بعد به این نتیجه رسیدم که گوساله به هر حال یه روزی گاو میشه... گرچه دل صاحبش آب میشه! ... ولی گوسفند هزار سالم که بگذره همون گوسفندیه که هست!... نتیجه ی فلسفی ای که در پایان بهش رسیدم این بود که قاعدتاً من هم تا ابد همین گوسفندیم که هستم!ا
* * *
خشکی مکن با من ِ تشنه!... لطفاً
چشم که باز کردم حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند... (نمی دانم... شاید هم واقعاً همین طور است!)
* * *
... در زندگی ِ من همیشه همه چیز به همین مسخرگی شروع شده... و از آن مسخره تر پایان یافته...
* * *
چشم که باز کردم ... مثل همیشه سرشار از تنهایی بودم... و لبریز از هوس!
هوس اشکهایی که همه، هر روز منتظرند که به جای شادمانی ِ بی سببت ببینند و ... ناگهان بی دلیل... در گوشه ای تک و تنها.... در پی نگاهی طولانی... به قدمهای چند آدم... گوشه چشمانت را خیس می کند و آرام آرام می غلتد و تا روی لبهایت پایین می آید... همان جا که شوری اش را می فهمی... و لبهایت را جمع می کنی و به هم می مالی... با زبانت شوری ِ قطره ها را پاک می کنی... و... تازه یادت میفتند که این قطره ها اشک هستند...
هوس همه آن سکوتها... همه ی آن مشکی های مواج... همه ی آن مژه های گمشده...
همه ی غلامرضاها و دیوانگی هایشان... همه ی سگها و پرسه زدنهای گرسنگیشان...
هوس ِ همه ی پنجره ها... همه ی سیگارها... همه نگاههای دزدیده شده...
هوس ِ لواشکهای انار و رزهای هلندی ... همان رزهای هلندی که رنگ خون ِ تازه دارند!
* * *
بله... چشم که باز کردم.... حالی داشتم که انگار سالهاست همه ی غمهای عالم را در دلم تلنبار کرده اند...
* * *
نترس از هجوم حضورم... چیزی جز تنهایی با من نیست!
همش حرف... حرف... حرف... حرفای خوب... حرفای قشنگ به درد نخور!
* * *
.
.
.
.
.
.
* * *
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد... آدما از دور دوست داشتنی ترن!
* * *
تو هم با من نبودی... مثل من با من... و حتی مثل تن با من!
* * *
توی تاریکی آدم میتونه خیال کنه که چیزی جایی کسی منتظرشه... اما توی روشنایی اصلاً خبری نیست... معلومه که خبری نیست!
* * *
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار.... جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو!
* * *
خیلی دلم میخواد بدونم تو با کسی که دوست داری چه جوری رفتار میکنی!!!
* * *
اینم یه راز دیگه ... دارم رازای قدیمیمو برات فاش می کنم تا جا برای راز جدیدم باز بشه
* * *
به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده ... چندان که پای مرد به گلزار فرو شود ... پای من به عشق فرو شد.
* * *
هر کسی راز خودش رو داره
* * *
مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد...
* * *
میبینی استاد... زندگی به زور شبیه قصه نمیشه
* * *
چرا نیومد؟... انتظار اینقدر سخته؟
* * *
یه شعر میخونی؟
دقیقاً انگار که همین دیروز بود... فقط کافیه یه لحظه چشمامو هم بذارم... انگار نه انگار ده سال گذشته!.... فکرشم دیوانه ام میکنه... شاید واسه همینه که این روزها اصلاً دوست ندارم به چیزی فکر کنم... دقیقاً به هیچ چیز!
* * *
و... عجیبه این بازیه روزگار... کافیه بیشتر از دو ساعت بیکار باشم.... اونوقت این دلتنگیهای نخ نمای من با بیشترین سرعت ممکن خودشون رو بهم میرسونن و کل band width مغزم رو اشغال میکنن... اونوقته که همه چیز down میشه... کافیه بخوای به یه چیز کوچولو مثل ریختن یه لیوان چایی فکر کنی... نمیشه که نمیشه!... 567463490576 بار باید فکر کنی... شروع کنی و دوباره refresh کنی... چایی رو کی خورد راستی؟!
* * *
فعلاً بچه ها رو بردیم پشت درهای بسته... واسه تمرین!... خلاصه اینکه کلیه تمرینها پشت درهای بسته و در سکوت کامل خبری در حال انجامه... و مثل همه چیزای دیگه ی این مملکت... یه چند ماه بعد یا یه گند اساسی میزنیم یا اینکه یه گند معمولی!!!
* * *
این صفحه های یار شفیق و رفیق گرمابه و گلستان روزگار جوونیم ] orkut!!
همینطور پشت سر ِ هم میان... وقتی که دارم توی رختخواب تلاش میکنم برای اینکه حداقل یکی دو ساعتی (به دروغ هم که شده!) بخوابم... وقتایی که دارم توی ولیعصر سرشار از بوی تخمکهای پراکنده شده درختا توی هوا (که بدجوری آدم رو هوسی میکنه) راه میرم و به جای درخت خانومهای کاسب کنار خیابون رو نظاره میکنم... وقتی که توی کافه نشستم و به این فکر میکنم که دیگه معده ام هم داره از کار میفته... و... خیلی وقتای دیگه...
هیچجوری ولم نمیکنه... این مرض نوشتن... این مزخرفات نوشته نشده، شب و روز مغزم رو پر میکنن... اونقدر زیاد که از همه سوراخای کله ام میزنن بیرون... ولی...
بی مصرف شدم... نمیدونم... شاید هممون بی مصرف شدیم... شاید اصلاً نباید نوشت... شاید واقعا باید خفه شد... شاید... شاید واقعاً نباید گریه کرد... باید واقعاً مرد بود... مثل مردای دیگه... مثل مردای تو فیلمـ.... د ِ مشکل بزرگ زندگی من هم همینه به خدا... آخه مردای تو فیلما گریه میکنن... به خدا گریه میکنن...
میگفت: اگه جایی دیگه نتونستی جلوی خودت رو بگیری، خیلی آروم روتو برگردون... چشماتو بدوز به زمین و بی صدا بغضتو ول کن... مبادا کسی اشکتو ببینه... مبادا بزاری چشماتو خیس ببینن.......
هیچ وقت یادم نمیره... اون روزی رو که... هفت روز بود که همه زار میزدن... تو تمام این مدت... تو که میدونی خودت... هفت روز بود این بغض سگ مصب بیخ گلومو چسبیده بود و ول نمیکرد... روبروم پر بود از سنگ و چادرهای سیاه و سینی های خرما و ... نشد که نگهش دارم... روم رو برگردوندم و راه افتادم به طرف افق... تا چشم کار میکرد زمین پر بود از حفره های خالی... حفره های خالی سیاه...
شاید برای همین بود که وقتی علی حرف ساختن اون فیلم رو داد اینقدر استقبال کردم... همه این زجرا رو میکشم فقط برای اون سکانس آخر...
و ... وینستون مدیوم حربه ی جدید استعمار است برای از یاد بردن همه ی چیزهایی که از سالها پیش در کنج خانه ذخیره کرده بودم!!!
و یک نگاه...
و اون حسی که مدام میخواد از درون دلت بپره بیرون...
حسی که در درونت ورجه و وورجه میکنه...
یه جوری انگار همه خوشیهای این دنیا رو ریختن توی دلت...
و تو دوست داری ادامه بدی... و ادامه بدی... و ادامه بدی!!!
و فکر میکنی هر کلمه ای که به زبون میاری چقدر احمقانه است... ولی این کلمات احمقانه همینطور پشت سر هم میان... این کلمات احمقانه یعنی تو!
...
ولی همیشه یه جای کار ایراد داره...
...
و زمان کار خودش رو خواهد کرد
...
بگو خداحافظ!
هیچ موجودی در این دنیا خیانتکار تر از یک زن نیست.
* * *
شاید این حرف رو به حساب یه عقده ی صنفی بذارید... (مخصوصاً برای مردها لغت صنف رو به کار بردم!)
* * *
یک مرد وقتی خیانت میکنه، حداقلش اینه که دقیقاً میدونه که داره چی کار میکنه... ولی یک زن... حتی نمیدونه که چه چیزی رو داره از بین میبره...
و این بزرگترین ضعف مردهاست!!!!!!!!! البته در برابر زن ها!
و تنها زمانی می فهمن که نه آغوش درمانه... نه نگاه... نه اشک... و نه حتی خاطره!
* * *
به همین دلیله که همیشه بهتره فراموش کرد!... همه چیز رو... همه ی زندگی رو!
* * *
گاهی اوقات خودم هم در می مونم که این اسمش خیانته یا تنوع؟!
و آیا واقعا میشه اسمش رو تنوع گذاشت؟... یا برعکس... اصلاً میشه تنوع داشت و خیانت نکرد؟
آره... why not? ... ولی ...
* * *
این یه قانونه... یکی از قوانین هفتگانه ی من...
* * *
خیانت نابخشودنی است...
* * *
قانون هفتم... قانونی که هیچوقت به هیچکس نگفتم!

مثل همیشه چشم میدوزم به اونور این درهای شیشه ای...
* * *
چقدر همه چیز مثل همیشه است
* * *
پاساژ خلوته...
یه پیرزن با چکمه های بلند چرمی رد میشه ... به این فک میکنم که چکمه های این پیریه چطور میتونه یه نفرو تحریک کنه که گیر دادن که کسی نباث از اینا بپوشه... فکرم به موهای بور فر خورده پیر و خیلی چیزای پیر دیگه کشیده شد... اه!![]()
* * *
یهو بی دلیل یاد American Beauty افتادم..
- your majesty…
- who’s the king?
- you are!!!
یاد حالت اون پاها افتادم... چقدر دل انگیز... چقدر زیبا!!!![]()
* * *
تو ز دیار من آمدی!![]()
این آهنگ ِ این آقا قشنگه که حالم ازش به هم میخوره رو اینجا گذاشته! فک کن!!!... ولی... منو یاد شبهای حسرت میندازه... ساعت 2 به بعد که T2 (که طبق یه عادت مزخرف توی تمام خونه های ایرانی باید روشن باشه 24 ساعته!
) love songs میذاشت...
حسرت... اصلا حسرت از نیاز میاد یا نیاز زائیده ی حسرته؟!![]()
* * *
این روبرو یه دختر و پسر نشستن... به این فک میکنم که این پسره با این قیافه اش تا حالا گهی خورده یا نه؟!
... به عینکش که نمیخوره... مگه به عینکه؟!
... تازه اونجوری چشاش بهتر میبینه!
... ولی... نه... نمیشه... با کمی ارفاق قدش نصف ِ دختره اس!!!!!![]()
همین تصور کلی ایده ی جالب به مغزم میاره
موهای دختره از این های لایتای سه جفت 10 تومنیه... رونای تپلی هم داره... از اونایی که لاش همیشه بوی عرق تناسلی میده!![]()
* * *
That’s enough!!!
* * *
میز بغلی اش یه دختر و پسر (بهتره بگم زن و مرد) نشستن... جفتشون لاغر و عینکی
... خوشم میاد از ترکیبشون... از همون اولم رو صندلیای کنار هم نشستن... همچی رفتن تو همدیگه!!! ... مرده بهش میخوره بالای 35 داشته باشه... نمیدونم شایدم زیادی شکسته شده... یه چیزی توش غلطه که نمیفهممش
... حالا مهم نیس.... دختره رو فک کنم دور و بر 27-8 باشه.. یارو مرده از اوناییه که عشق گرفتن دست معشوق تو دست و نشستن رو تپه و نظاره کردن غروب خورشیدو داره... اون وسطا تازه باآث احساساتیم بشه و پشت دست دختره رو یه بوس کوچولو کنه... ولی دختره.... بماند.. اصلن به من چه؟!
* * *
پاساژ زیادی خلوته
* * *
به طرز فجیعی دوس دارم با این قهوه
یه سیگار بکشم... ولی ممکنه امنیت اجتماعی به fuck بره
... و البته در کنارش، سیامک!
* * *
نه... نمیشه... میرم تو راهرو سیگار میکشم و میام
* * *
آخیش... فوق العاده بود!
* * *
به نظر من همه چیز نباید اینقدر تکراری باشه.. ![]()
یعنی من فک میکنم انصاف نیست... وگرنه چرا من باید اینقدر خسته باشم؟ چرا باید اینقدر ژولیده باشم؟!
* * *
دلم یه چیزی میخواد که نیست!... یعنی اصلن نمیدونم چیه... فقط امیدوارم که زودتر بیاد...
* * *
مثل همیشه چشم میدوزم به اونور این درهای شیشه ای...
* * *
شاید بیاد... مثل تو فیلما... با یه دسته گل رز... از پله برقی بیاد بالا... کی؟! اگه تو میدونی به منم بگو!!!
خدا رحمت کنه صادق هدایتو... یه چیزی تو جوونی به من گفت... که تا دنیاست... تو گوشمه... گفت آدمیزاد یه سرمایه بزرگ داره...... خودکشیه...... نه از ترس ... دنیا تنگی... نه... بهت توهین شد... طاقت نیاوردی... برو سراغ سرمایه ات... پول دفن و کفنتو آماده کن... مزاحم کسی نباشی... خداحافظ... یاران موافق همه از دست شدند... در پای اجل ... یکان یکان... پست شدند...
* * *
تو این سن حوصله ام سر رفته از همه چی!
* * *
خوشت میاد؟... عین فیلما... اینجوری بمیرم؟!!!................*
* مونولوگها دزدی است!
کدوم مادر J Jای گفته که من دیگه نمیتونم بنویسم؟! ... اگه مردی بیا این دفترو نیگاه کن!!!
* * *
شب از نیمه گذشته است... احساسی دارم بین ترس و جسارت، بین گیجی و هوشیاری، درد و لذت!
* * *
تا به حال شده یهو وسط یه جلسه ی مهم، یه جلسه ی خیلی خیلی مهم ]مثلاً خود ِ زندگی[ بگی کس خار قابلمه؟!
* * *
تا یه مدت نخواهم بود... شاید یه ماه... تبعید شدم به اردوگاه... فقط خدا کنه وقتی برگشتم از این لاغرتر نشم!!!... دعا معا هم نمیخواد بکنی... من خودم به اندازه ی کافی نمودم! البته بهداشت فردی و جمعی رو رعایت کردم قبلشا!
* * *
ماجرای همون رفتار پرخطره!!! =))
* * *
یه آبی چیزی بپاچ پش سرم بابا... مسافرم خیر سرم مثلاً!
* * *
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام
می گفت: صفحات زندگی انسان مثل کاغذهای سفیدی هستن که روبروت روی میز گذاشتی و هر چی که فکر میکنی نمیتونی چیز ارزشمندی توش بنویسی... اصلاً چرا چیز ارزشمند؟! هیچ چیزی نمیتونی توش بنویسی!!! همه چیز همینقدر ساده است و رنج آور! تا اینکه قلم خودش راه میفته... و از اونجاست که دیگه کاغذ سفید نیست... زندگی خالی نیست... آره... از اونجاست که قصه شروع میشه!!!
* * *
یادمه بچه که بودم از دو تا چیز خیلی میترسیدم... تاریکی و خون!!! حالا چی شده که این پیرمرد دو متری ِ 40 کیلویی عاشق ِ شب و شوری ِ سرخ ِ خون؟ باید از ... باید از کی بپرسیم؟!!!
* * *
نرگسای پلاسیده بارون خورده که به زور خواهش و تمنا هزار تومن خریده بودمشون هنوز تو دستم بود... چشمم که بهش افتاد نشستم طبق یه عادت نخ نما دستمو کردم تو جیب پالتومو پاکت سیگارمو در آوردم... لذت شنیدن صدای سوختن توتون آرومم کردم...
گفت: خیلی وقته که اینطرفا نیومدی
گفتم: گم شده بودم، یه جایی بین دنیای خودمون و... یعنی بین دنیای اونا و اینجا
گفت: چقدر عوض شدی... صدات چرا گرفته؟... این سرفه ها مال چیه؟... برق چشمات کجا رفتن؟
گفتم: راستشو بخوای اونورا خیلی چیزا عوض شده... قول دادن دیگه برق نمیره... مردم همه جا میترسن... کاش بودی میدیدی، تو خیابون جلو دخترا رو میگیرن و مجبورشون میکنن پاچه شلوارشونو از تو چکمه ها در بیارنو بکشن روش... اینا که چیزی نیس بابا.. تو کافی شاپام نمیشه سیگار کشید دیگه...
گفت: تو که گفته بودی میری... یادته دفعه آخری که دیدمت؟ گفتی دیگه خسته شدی... میخوای گم و گور بشی...
گفتم: آخه این سرفه سگ مصب مگه میزاره؟ ... دوباره عفونت کرده ریه ام... یادته؟ عین همون وقتا... فقط نمیدونم چرا از دردش خوشم نمیاد دیگه... هر سرفه ای که میکنم بوی چرک مغزمو میسوزونه... دلم مخواد همه ی زور ِ نداشته ام رو جمع کنم و با یه سرفه همه دل و روده مو بریزم وسط خیابون...
گفت: تو اصلا حواست انگار با من نیستا...
گفتم: نه نه... من همینجام... تو ماشین که میومدم یارو، رانندهه، یه آهنگ غریبی گذاشته بود... نمیدونم... هر چی زور زدم یادم نیومد کجا شنیدمش... دکتر میگه مال این قرصاس... ولی من میگم واسه اینه که زیادی فک میکنم...
گفت: یادته قرار بود کمکم کنی فک کنم... بخونم... بنویسم؟!
گفتم: فندکمو کجا انداختم دوباره؟... آتیش داری؟!
گفت: یه چیزی نوشتم... گوش کن... صفحات زندگی انسان مثل کاغذهای سفیدی هستن که روبروت روی میز گذاشتی و هر چی که فکر میکنی نمیتونی چیز ارزشمندی توش بنویسی... اصلاً چرا چیز ارزشمند؟! هیچ چیزی نمیتونی توش بنویسی!!! همه چیز همینقدر ساده است و رنج آور! تا اینکه قلم خودش راه میفته... و از اونجاست که دیگه کاغذ سفید نیست... زندگی خالی نیست... آره... از اونجاست که قصه شروع میشه!!!
* * *
سیگار خاموشم از بس که بارون خورده بود داشت وا میرفت... اون نرگسای پلاسیده بارون خورده هنوز تو دستم بود... آره... فصل نرگس بود!
مطالب قدیمی تر »
